امروز اتفاقی یکی از نوشته های دو سال پیش را پیدا کردم. این مثلا داستانک را برای یک مسابقه «کشف لحظه » نوشته بودم.
آن وقتها چقدر متفاوت می نوشتم.حالا یا نمی نویسم یاکم می نویسم اما هر چه هست مثل قدیم نیست.
نوشته قدیمی :
قطار که سوت می کشد جنازه ای بر زمین کشیده می شود. جنازه ای که سر ندارد. سری میان سرها داد می زند.سوت قطار. قطار از روی جنازه می گذرد.ماهیچه ی پایم می گیرد.قطار سوت می زند. از خواب می پرم.پایم تیر می کشد.سرم هنوز سوت می کشد.
Tuesday، November 17، 2009
Sunday، November 08، 2009
اولین برف
اولین برف بامیان در حال باریدن است.
دو ساعتی می شود که شروع شده است و حالا کم کم دارد از رمق اش کم می شود. یعنی دارد تمام می شود. و این یعنی سر و کله سرما هم کم کم پیدا می شود، هر چند ما از قبل آمادگی گرفته ایم. بخاری گذاشته ایم . چوب و زغال خریده ایم ، اما باورم نمی شود . باورم نمی شود که بهشت بامیان به همین زودی به انتها رسید و یخ و سرما جایش را گرفت.
پ.ن : زمستانش هم به نوعی زیباست.
Wednesday، October 28، 2009
من و بی بی سی

آقای نظری زنگ زد که قرار است یک گروه از بی بی سی برای ساختن مستندی درباره وبلاگ و وبلاگ نویسی به بامیان بیایند و گفت که من تو را معرفی کرده ام. ناجیه غلامی ( خبرنگار و نطاق تلویزیون فارسی بی بی سی ) وبلاگم را دیده ، خوانده و خوشش آمده. حالا قرار است بیایند و مستندی از من و دیگر دوستان وبلاگ نویس درباره اینترنت و تاثیرات آن بر زندگی ما بسازند.



آنها ( ناجیه ، داریوش و تونی) پیش از بامیان به هرات و کابل رفته بودند و دو نفر دیگر را هم زیر ذره بین دوربین خود گرفته بودند و حالا نوبت من بود.
آمدند.
از من فیلم گرفتند. به مغاره ها رفتند و از آنها هم فیلم گرفتند. سراغ چند وبلاگ نویس دیگر هم رفتند و باز فیلم گرفتند.
مرا در بازار ، دقیقا وسط بازار میوه روی بوجی های کچالو نشاندند و در حالی که جمعیت زیادی ما را احاطه کرده یودند و هزاران چشم به ما خیره شده بودند علاوه بر چشم ها دو دوربین از دو جهت مختلف هم به من زل زده بود و من در کمال تعجب با خونسردی تمام نشسته بودم رو به روی ناجیه و به سئوالاتش جواب می دادم.
عصر همان روز هم بیشتر وبلاگ نویسان بامیان را در تنها کافی نت بامیان جمع کردند و با چند تای آنها مصاحبه کردند.
و رفتند.
آنها سراغ مغاره نشینان رفته بودند و پرسیده بودند که اینترنت چیست؟ چه استفاده ای دارد؟ چه کسانی از اینترنت استفاده می کنند و سئوالاتی از این دست.



Sunday، October 18، 2009
Tuesday، September 08، 2009
راه ابریشم با تاخیر ...

اولین جشنواره راه ابریشم در بامیان به مدت سه روز برگزار شد. دو روز اول جشنواره در بند امیر و روز سوم پیش روی طاق خالی بودای بزرگ برگزار گردید. این جشنواره شامل برنامه های خوب و متنوعی بود. از اجرای موسیقی محلی و تئاتر گرفته تا برگزاری نمایشگاه عکس و نقاشی کودکان ، از مسابقه کشتی و سنگ اندازی تا شنا در آب های نیلگون بند امیر.
من روز اول نبودم اما روز دوم به بند امیر رفته و علاوه بر جشنواره از طبیعت زیبای آنجا هم لذت بردم. روز سوم هم پیش روی بودای بزرگ نشسته و برنامه ها را تماشا کردم. روز سوم همه آمده بودند تا حمید سخی زاده هنرمند محبوب خود را ببینند . حمید سخی زاده آمد و پیش روی بودا یکسر غوغا شد. سخی زاده می خواست بیشتر بخواند و بنوازد اما وقت نبود وپس از اجرای سه آهنگ مردم را بدرود گفت .
این جشنواره در 18 ، 19 . 20 سرطان ( تیر ) برگزار گردید.
پ.ن : یک اعتراف کوچک . یکی از دوستانم دو روز قبل از جشنواره به من گفت که از یکی از دوستانش شنیده که سه چهار نفر انتحاری به بامیان آمده اند تا خود را بین مردمی که برای تماشای جشنواره گرد هم می آیند انفجار دهند. هر چند که این حرف شبیه یک شایعه به نظر می رسید اما ته دلم نگران بودم و می ترسیدم. تمام مدتی که بزکشی را تماشا می کردم. موسیقی را می شنیدم یا از تماشای تائتر دختران دره اژدرلذت می بردم منتظر حادثه بودم .این نگرانی و تشویش تا روز سوم که برنامه ختم شد و ما به سمت خانه های خود رفتیم ادامه داشت. اما خوشبختانه خبری نشد و من نفس راحتی کشیدم.
نمایشگاه نقاشی کودکان با عنوان « بامیان من »

رقابت در ماچوک سواری
مسابقه طناب کشی
نصرالله ، حمیده و زهرا هنرمندان نوجوان
Thursday، September 03، 2009
در شفاخانه...
از آنجایی که شفاخانه بامیان بخش مربوط به چشم ندارد و هیچ گونه معاینه چشم اینجا صورت نمی گیرد چند روزی از موسسه نور آمده بودند تا کسانی که مشکل چشم دارند را معاینه کنند. همه نوع معاینه ، از معاینه های کوچک و سر پایی و تجویز عینک تا عملیات های سرپایی.
برای معاینه رفته بودم . روز اول که خودم رفتم کسی خبر نداشت . خلوت بود. زود کارم راه افتاد. اما چند روز بعد که با چند نفر دیگر رفته بودم جای سوزن انداختن نبود. همه همین چند روز را غنیمت دانسته و آمده بودند تا مشکل خود را حل کنند ، مخصوصا خانم ها و آقایان پیری که احتیاج به عملیات داشتند.
بعد از چند ساعت انتظار نوبت ما شد. در اتاق معاینه ایستاده بودیم. اتاق کناری اتاق عملیات بود. تند تند و سرپایی چشم مردم را عمل می کردند و می فرستادند بیرون. همان طور که ایستاده بودم احساس کردم صدایی می شنوم. موسیقی. بیشتر دفت کردم. شکیلا. صدا از اتاق عمل می آمد. تعجب کردم. به کناری ام گفتم. او هم تایید کرد.
جالب بود ، عمل چشم ( چشم با آن حساسیت ) همراه با موسیقی. شاید شانس موفقیت بیشتر می شود. نمی دانم.
برای معاینه رفته بودم . روز اول که خودم رفتم کسی خبر نداشت . خلوت بود. زود کارم راه افتاد. اما چند روز بعد که با چند نفر دیگر رفته بودم جای سوزن انداختن نبود. همه همین چند روز را غنیمت دانسته و آمده بودند تا مشکل خود را حل کنند ، مخصوصا خانم ها و آقایان پیری که احتیاج به عملیات داشتند.
بعد از چند ساعت انتظار نوبت ما شد. در اتاق معاینه ایستاده بودیم. اتاق کناری اتاق عملیات بود. تند تند و سرپایی چشم مردم را عمل می کردند و می فرستادند بیرون. همان طور که ایستاده بودم احساس کردم صدایی می شنوم. موسیقی. بیشتر دفت کردم. شکیلا. صدا از اتاق عمل می آمد. تعجب کردم. به کناری ام گفتم. او هم تایید کرد.
جالب بود ، عمل چشم ( چشم با آن حساسیت ) همراه با موسیقی. شاید شانس موفقیت بیشتر می شود. نمی دانم.
Tuesday، July 21، 2009
اشتراک در:
پیامها (Atom)







